یه روز وسط هفته، دعوت شده بودم به جلسه مدیران یکی از شرکتهای به ظاهر موفق.
مدیرعامل با لبخند مطمئن شروع کرد: ـ ما اینجا یه تیم یکدست و متعهد داریم، با ارزشهای روشن… شفافیت، پاسخگویی، نوآوری، صداقت!
همهچی روی کاغذ عالی بود. توی اتاق شیشهای جلسه، تابلوهای ارزش سازمانی با فونت زیبای طلاکوب نصب شده بود. اما رفتار آدمها… چیز دیگهای میگفت.
هیچکس نظر نمیداد، کسی مسئولیت قبول نمیکرد. مدیرها، هر کدوم منتظر بودن یکی دیگه حرف بزنه تا بعدش موضع بگیرن.
وسط جلسه فهمیدم… اینجا «کلمات» هنوز هستن، ولی دیگه «معنی» ندارن.
اون شب، با ذهنی شلوغ رفتم حجره آقاجون. هنوز چراغ مغازه روشن بود. دیدم نشسته پشت دخل، چاییش رو توی استکان کمرباریک میچرخونه. گفتم:
ـ آقاجون، شما هنوز به «کلمهها» اعتقاد دارین؟
آقاجون خندید. اون جور خاصی که انگار یه چیزی میدونه و تو هنوز نمیدونی.
ـ پسرم… کلمه مثل نون سنگکه. اگه داغ و اصیل نباشه، فقط یه خمیر بیخاصیته!
بعد بلند شد، رفت از طبقه بالا، یه دفتر قدیمی آورد. جلد چرمی، خط خوش، بوی کهنگی دلچسب.
ـ این دفتر فروش حجره است از چهل سال پیش… هر چیزی که نوشتم، انجام شده. چون اون روزا کلمه، قول بود… نه ابزار قشنگ حرف زدن!
نفس عمیقی کشید. با همون صدای پخته گفت:
ـ پسرم، وقتی میگی «شفافیت»، یعنی اول خودت با خودت روراست باشی، نه اینکه فقط دوربین روشن کنی و گزارش بدی. وقتی میگی «تیم»، یعنی همه با هم ببریمو با هم ببازیم… نه اینکه موقع تقسیم پاداش جلو باشی، موقع تقصیر عقب!
بعد با همون نگاه عمیق گفت:
ـ پسرم، کلمه اگه از معنا خالی شه، مثل قاب عکس بدون چهره است… خوشگل نشون میده، ولی هیچ حسی نمیسازه.
چایشو سر کشید، آهی کشید و ادامه داد:
دیگه «اعتماد» فقط یه واژهست برای توجیه اشتباه.
«تعهد» شده مثل شوخی… وقتی اسمش میاد، کسی جدی نمیگیره.
«وفاداری» الان بیشتر به درد تبلیغات میخوره تا روابط انسانی.
«احترام» شده یه جمله رسمی اول ایمیل، نه یه رفتار واقعی توی جلسه.
«تیم» یعنی چند نفر تو یه اتاق، نه چند نفر با یه هدف!
«شفافیت» الان یعنی هر چیزی که قراره پشتش یه چیز دیگه باشه.
«مدیر» شده کسی که بیشتر از همه حرف میزنه، نه کسی که بیشتر از همه میفهمه.
«قدردانی» شده یه مراسم کلیشهای با عکس گرفتن، نه یه حس واقعی.
«گزارش عملکرد» شده هنر پنهونکاری، نه شجاعت واقعیتگویی.
«کار گروهی» یعنی همه مسئولیت برای یکی، موفقیت برای همه!
ـ وقتی کلمات بمیرن، اعتماد دفن میشه… و فرهنگ، پوسیده میشه!
و حالا از تو میپرسم:
توی سازمانها، کدوم کلمه هنوز زنده است؟ و کدومش فقط لاشهشو رو دیوار چسبوندیم؟
به نظر شما این قصه درباره چه بود؟ لایه زیرین را ببینید
لایه زیرین ارزشهای زیسته Lived vs. stated valuesگفتوگو
شما در سازمانتان با این موضوع چه تجربهای داشتهاید؟
نخستین دیدگاه را شما بنویسید