تو جلسهی مشاوره با یکی از مدیرهای ارشد نشسته بودیم که یهو گفت: «نیروی تازهواردمون رو نمیخوایم هزینه فرصت برای آموزشش بدیم. بذار خودش یاد بگیره، همونجوری که ما یاد گرفتیم. من خودم روز اول کسی دستم رو نگرفت.»
چند نفر دیگه هم سرشون رو تکون دادن، انگار حرف حساب همین بود. من فقط موضوعات مهم جلسه رو یادداشت کردم و ساکت موندم، ولی اون جمله تا شب باهام موند.
فردا صبح رفتم باغ آقاجون. دیدمش کنار درخت گردوی قدیمی نشسته، داره یه نهال کوچیک رو با نخ نازکی میبندد به تنهی درخت.
نشستم کنارش. «این نهالو چرا تنها نمیکاری؟»
بدون اینکه دست از کار بکشه گفت: «تنها که بکاریش، ریشهش باید خودش راه باز کنه تو خاکی که هیچوقت ندیده. بعضی وقتا ده سال طول میکشه، بعضی وقتا اصلاً طاقت نمیاره، خشک میشه. ولی وقتی میزنمش به ریشهی یه درخت که سالهاست این خاک رو میشناسه، از سال دوم بار میده.»
گفتم: «دیروز یه مدیر بهم گفت خودش هم کسی دستشو نگرفته، پس چرا باید نیروی جدیدو دست بگیره؟»
آقاجون یه لحظه دستش رو از نهال کشید عقب، نگاهم کرد. «پسرجان، اینکه یکی تو سرما بزرگ شده، دلیل نمیشه بچهشو ببره تو سرما بذاره. اونی که تنها راه باز کرده، قدر سختیشو میدونه؛ نباید همون سختی رو میراث بذاره واسه بعدی.»
سکوت کردم.
«یه چیز دیگه هم بگم؟ نهالی که تنها بمونه و زنده هم بمونه، ریشهش کج میافته. بعداً به زور صافش میکنی، اگه اصلاً بشه. اون مدیر شاید خودش زنده مونده، ولی از کجا معلوم ریشهش صاف افتاده؟»
پرسیدم: «خب اگه پیوند بد بزنن چی؟»
خندید. «اونجاست که باید بلد باشی کجا رو ببری، با چه زاویهای. پیوند بیدقت، نه نهالو زنده نگه میداره نه درخت اصلی رو.»
اون روز، وقتی برگشتم، دیگه میدونستم تو جلسهی بعدی چی بگم.
پسرجان… اونی که تنها راه باز کرده، قدر سختیشو میدونه؛ نباید همون سختی رو میراث بذاره واسه بعدی.
از شما بشنویم…
شما هم فکر میکنید چون خودتون سخت یاد گرفتید، فکر میکنید بقیه هم باید همونطور یاد بگیرن؟ مرز بین سختگیری و همراهی چه باید باشد؟
به نظر شما این قصه درباره چه بود؟ لایه زیرین را ببینید
لایه زیرین همراهی تازهواردان Mentoring newcomersگفتوگو
شما در سازمانتان با این موضوع چه تجربهای داشتهاید؟
نخستین دیدگاه را شما بنویسید