منتشرشده در ۶ آبان ۱۴۰۵

برای غریبه استاد، برای خودی شاگرد!

«هنوز برای سرپرستی آماده نیست؛ اما اگر برود، کسی را نداریم که جایش را بگیرد!»

این جمله را مدیر یکی از شرکت‌هایی گفت که با آن‌ها همکاری می‌کنیم.

چند ماهی بود به دنبال جذب سرپرست بودند. رزومه‌های متعددی بررسی شده بود، مصاحبه‌های زیادی برگزار کرده بودند، اما هنوز گزینه مناسبی پیدا نشده بود.

از طرف دیگر، کارشناس ارشد همان مجموعه، با سال‌ها تجربه و شناخت دقیق از کار، مدتی بود برای موقعیت‌های سرپرستی در شرکت‌های دیگر مصاحبه می‌کرد.

جالب اینکه همان فردی که در سازمان خودش برای سرپرستی آماده شناخته نمی‌شد، در شرکت‌های دیگر گزینه‌ای جدی برای این جایگاه بود!

البته مدیر هم بیراه نمی‌گفت. آن کارشناس در مدیریت افراد هنوز جای رشد داشت.

اما سؤالی ذهنم را درگیر کرده بود:

چرا برای استخدام یک فرد ناشناس حاضر به پذیرش ریسک هستیم، اما برای ارتقای نیروی خودمان نه؟

عصر همان روز سری به حجره آقاجون زدم.

پشت چهارپایه چوبی نشسته بود و با ذره‌بین، گره‌های پشت قالی قدیمی را بررسی می‌کرد.

گفتم: «آقاجون، یک معما دارم!»

بدون اینکه سر بلند کند، گفت: «اگه مربوط به مالیاته، برو حجره بغلی!»

خندیدم و ماجرا را برایش تعریف کردم.

ذره‌بین را کنار گذاشت، جرعه‌ای چای نوشید و گفت:

«خدا رحمت کنه مش‌صادق رو. بیست سال پیش همین گرفتاری رو داشت.»

پرسیدم: «چه گرفتاری‌ای؟»

گفت: «شاگردی داشت به اسم کاظم. هجده سال کنارش کار کرده بود. از مشتری و جنس و بازار، همه‌چیز سرش می‌شد. فقط مش‌صادق هنوز بهش می‌گفت بچه!»

پرسیدم: «بعد چه شد؟»

«یک روز مش‌صادق تصمیم گرفت حجره دومی باز کنه. دنبال کسی می‌گشت که اداره حجره رو بهش بسپره.»

گفتم: «کاظم چطور؟»

آقاجون لبخندی زد.

«من هم همین رو پرسیدم. مش‌صادق گفت کاظم هنوز خامه؛ تو معامله‌های سخت دست‌ودلش می‌لرزه.»

گفتم: «مگر اشتباه می‌گفت؟»

«نه پسرجان، اشتباه نمی‌گفت. کاظم هم بی‌عیب نبود.»

آقاجون استکان چایش را برداشت و ادامه داد:

«بالاخره تاجری از تبریز پیدا کرد که خیلی تعریفش رو شنیده بود. حجره دوم رو سپرد دست اون.»

پرسیدم: «پس کاظم چه شد؟»

«رفت دو راسته پایین‌تر و مسئول حجره یک تاجر دیگه شد.»

با تعجب گفتم: «یعنی آنجا قبولش کردند؟»

«آره. تازه مش‌صادق رفت پیش صاحب اون حجره و گفت حواست باشه، کاظم تو بعضی معامله‌ها کم‌تجربه‌ست.»

«صاحب حجره چه گفت؟»

آقاجون لبخند زد.

«گفت می‌دونم حاجی! برای همین سه ماه اول خودم کنارش می‌ایستم.»

لحظه‌ای سکوت کردم.

«آخرش چه شد؟»

«کاظم موند و کار رو یاد گرفت. اون تاجر تبریزی هم شش ماه بعد رفت. گفت جای بهتری پیدا کردم!»

آقاجون خندید و ادامه داد:

«چند روز بعد، مش‌صادق اومد پیشم و گفت عجب اشتباهی کردم! غریبه رو آوردم، خودی رو از دست دادم.»

پرسیدم: «شما چه گفتید؟»

«گفتم صادق، تو دنبال کسی بودی که از روز اول همه‌چیز رو بلد باشه؛ اون یکی دنبال کسی بود که ارزش داشته باشه سه ماه وقت پاش بذاره.»

از جا بلند شدم و آماده رفتن بودم که آقاجون صدایم زد.

«پسرجان! می‌دونی چرا مش‌صادق کاظم رو انتخاب نکرد؟»

گفتم: «چون فکر می‌کرد هنوز آماده نیست.»

آقاجون سری تکان داد.

«نه! چون هجده سال بود عیب‌هاشو از نزدیک می‌دید، اما عیب غریبه رو هنوز ندیده بود.»

بعد دوباره ذره‌بین را برداشت، به پشت قالی نگاه کرد و گفت:

شما چه فکر می‌کنید؟

بعضی کاسبا جنس خودشونو زیر ذره‌بین می‌ذارن، اما جنس غریبه رو از پشت ویترین می‌خرن!

چرا برخی سازمان‌ها برای جذب مدیران بیرونی ریسک می‌کنند، اما برای رشد و ارتقای کارکنان خود چنین فرصتی قائل نمی‌شوند؟

به نظر شما این قصه درباره چه بود؟ لایه زیرین را ببینیدلایه زیرینارتقای درون‌سازمانی Internal promotion