پرش به محتوا

قصه آرشیو آقاجون

وقتی فرقِ بودن و نبودن دیده نمی‌شه…

گفت‌وگو

اوایل سابقه کاریم بود. با شوق و انرژی می‌رفتم شرکت، شب‌ها هم گاهی لپ‌تاپ به دست، خونه کار می‌کردم. برای تیمم، برای سیستم، برای ساختنِ چیزی که «پایدار» باشه. فکر می‌کردم اگر یه روز من نباشم، همه بفهمن جای خالیم رو.

ولی یه روزی رسید… که فهمیدم حتی اگه باشم یا نباشم، انگار فرقی نداره. تفاوتی بین منی که «تلاش می‌کنم برای ساختن»، با کسی که فقط «میاد و می‌ره». نه دیده شدم، نه تشویق، نه حتی یه «دست‌مریزاد». اون‌جا بود که دست از دویدن کشیدم…

همین‌طور که داشت این حرف‌ها رو می‌زد ذهنم ناخودآگاه رفت پیش آقاجون.

اون روز، توی حجره خلوت، داشتم یه سری اسناد رو مرتب می‌کردم. بی‌حوصله بودم. آقاجون متوجه شد. گفت: ـ بیا بشین، یه استکان چای بخور.

چای رو گرفت سمتم و گفت:

ـ پسرم، یه قصه بگم برات…

ـ قدیما یه درخت انجیر ته حیاط خونه‌مون بود. هر سال بهار، زودتر از بقیه درخت‌ها شکوفه می‌زد. پاییز که می‌شد، شاخه‌هاش پُر از برگ‌های زرد و میوه‌های رسیده بود… ولی هیچ‌کس نگاهش نمی‌کرد. همه حواسشون به درخت گردو بود که سالی یه بار بار می‌داد، ولی سروصدا داشت!

یه روز بابات، اون درخت انجیر رو برید. گفت میوه‌اش زیادی می‌ریزه، کثیف می‌کنه… من هیچ‌چیزی نگفتم. فقط از اون روز به بعد، هیچ‌چیزی تو اون حیاط، زود شکوفه نزد…

آقاجون نگاهم کرد و آروم گفت:

ـ بعضی آدم‌ها، مثل همون درخت هستند. بی‌صدا بار می‌دند، زودتر از بقیه میوه‌شون می‌رسه… ولی چون سروصدا ندارن، دیده نمی‌شن. تا وقتی هستن، عادی‌ان. ولی وقتی برند… تازه می‌فهمی چی رو از دست دادی.

آقاجون کمی به استکان چای نگاه کرد و ادامه داد:

ـ پسرم… «انرژی آدم‌ها از دیده شدن تغذیه می‌کنه، نه فقط از حقوق آخر ماه.»

ـ «کسی که هر روز برای بهتر شدن می‌جنگه، اگه دیده نشه، یه روزی فقط برای گذروندن ساعت کاری میاد.»

ـ «قدردانی، سوخت انسانیه؛ وقتی نباشه، حتی بهترین ماشین هم یه روز می‌ایسته.»

ـ «سازمان‌ها، آدم‌ها رو وقتی از دست می‌دند که فکر می‌کنن همیشه هستن.»

ـ «فرق بین تعهد و اجبار، یه نگاه قدرشناسانه هست… اگه اون نباشه، دل‌ها از کار جدا می‌شن.»

بعد نیم‌خیز شد، دستی به شونه‌م زد و گفت:

ـ «یاد بگیر آدم‌ها رو قبل از رفتنشون، قبل از خاموش شدنشون ببینی… نه بعد از خداحافظی.»

ـ پسرم، آدم وقتی می‌فهمه بود و نبودش فرقی نداره… آروم آروم از درون خاموش می‌شه.

و حالا از تو می‌پرسم:

تو سازمانت کسی هست که همیشه جلوتر می‌دوئه، ولی هیچ‌وقت دیده نمی‌شه؟ نکنه داریم درختایی رو می‌بُریم که آینده‌مون به سایه‌شون بستگی داشت…؟

اشتراک این مطلبلینکدینتلگرامواتساپتصویر کارت
به نظر شما این قصه درباره چه بود؟ لایه زیرین را ببینید لایه زیرین دیده شدن و قدردانی Recognition and being seen

گفت‌وگو

شما در سازمان‌تان با این موضوع چه تجربه‌ای داشته‌اید؟

نخستین دیدگاه را شما بنویسید

نام افراد و اطلاعات محرمانه سازمان را ننویسید. ایمیل شما منتشر نمی‌شود.

یادداشت‌های دیگر قصه‌های آقاجون

همه