پرش به محتوا

داستان

داستان کار و زندگی: کیف نو، میز خالی

اول مهر؛ پدری دخترش را به کلاس اول می‌برد و بعد خودش به روز اول کار تازه‌اش می‌رود. فقط یکی از این دو جا برای آمدن یک تازه‌وارد آماده بود.

۶ دقیقه برای همه علاقه‌مندان گفت‌وگو

این داستان تخیلی است؛ آدم‌ها، مدرسه و شرکتش ساخته تحریریه خانه منابع انسانی‌اند. این داستان کار و زندگی در صبح اول مهر در تبریز می‌گذرد؛ روزی که در شهر هم‌زمان دو زنگ می‌خورد، یکی در مدرسه‌ها و یکی، بی‌صدا، در دفترهای کار.

ساعت هفت و نیم

نازنین کیف صورتی‌اش را از شب قبل کنار در گذاشته بود و صبح دو بار بازش کرده بود تا مطمئن شود مدادتراش هنوز آنجاست. فرهاد هم کیف نو خریده بود؛ چرمی، قهوه‌ای، با جای لپ‌تاپی که هنوز نداشت. به نازنین گفته بود: «امروز هر دومان روز اولمان است.» نازنین پرسیده بود: «تو هم معلم داری؟» و فرهاد خندیده بود که نه، مدیر دارد.

دم در دبستان، زنی با مانتوی سرمه‌ای و برگه‌ای در دست ایستاده بود. اسم‌ها را می‌خواند و هر بچه‌ای را که جلو می‌آمد به اسم صدا می‌کرد، انگار سال‌هاست می‌شناسدش. «نازنین سلیمی؟ کلاس اول ب. بیا عزیزم، جای تو کنار پنجره است.» روی در کلاس کاغذی با اسم همه بچه‌ها چسبیده بود و اسم نازنین را با مداد رنگی سبز نوشته بودند. دخترک انگشتش را روی اسمش کشید و برگشت به پدرش نگاه کرد، با نگاهی که یعنی: می‌بینی؟ منتظرم بودند.

فرهاد تا وقتی در کلاس بسته شد، ایستاد.

ساعت هشت و ربع

شرکت پخش دارو در طبقه چهارم ساختمانی شیشه‌ای بود. نگهبان پایین اسمش را در فهرست پیدا نکرد. «کارت ندارید؟» فرهاد نامه استخدامش را از کیف نو درآورد؛ نامه‌ای که در آن نوشته بود از یکم مهر در سمت کارشناس ارشد برنامه‌ریزی توزیع شروع به کار می‌کند. نگهبان نامه را خواند، به ساعت نگاه کرد و به جایی زنگ زد. ده دقیقه بعد خانمی از واحد اداری پایین آمد، عذرخواهی کرد و گفت: «آقای رضایی این هفته مرخصی‌اند. گفته بودند شنبه بعد شروع می‌کنید.»

«در نامه نوشته یکم مهر.»

«بله، بله. حتماً هماهنگی نشده. بفرمایید بالا، یک کاری می‌کنیم.»

«یک کاری می‌کنیم» میزی بود در انتهای سالن، کنار دستگاه کپی، با صندلی‌ای که یک چرخش لق بود. روی میز تقویم رومیزی پارسال مانده بود و لیوانی که کسی شسته بود و یادش رفته بود ببرد. لپ‌تاپ؟ «فناوری اطلاعات گفته تا آخر هفته.» نام کاربری؟ «فرمش امضای آقای رضایی را لازم دارد.»

ساعت ده

فرهاد یک ساعت آیین‌نامه انضباطی کارکنان را خواند، چون تنها چیزی بود که خانم واحد اداری توانست برایش چاپ کند. بعد پیام‌های همکارهای شرکت قبلی‌اش را روی گوشی خواند که برایش آرزوی موفقیت کرده بودند. یکی نوشته بود: «جای خالی‌ات را هنوز کسی پر نکرده.» فرهاد چند بار جمله را خواند.

کسانی که از کنار میزش رد می‌شدند سلام می‌کردند و می‌رفتند. یکی پرسید برای تعمیر دستگاه کپی آمده است؟ دیگری از او خواست اگر کاغذ دستگاه تمام شد به آبدارخانه خبر بدهد. ساعت یازده مرد جوانی با لیوان چای ایستاد و خودش را معرفی کرد: «کیوان، از برنامه‌ریزی. شنیدم آمده‌اید. راستش ما فکر می‌کردیم این جایگاه را می‌خواهند حذف کنند.»

این جمله تا ظهر با فرهاد ماند.

ساعت یک

ناهار را تنها کنار پنجره راه‌پله خورد، چون نمی‌دانست سالن غذاخوری کجاست و پرسیدنش، نمی‌دانست چرا، سخت بود. در گوشی، آگهی شغلی‌ای را دید که هفته پیش ردش کرده بود. هنوز باز بود. صفحه را بست. دوباره باز کرد. ذخیره‌اش کرد.

ساعت دو و نیم، خانم واحد اداری با یک جعبه شیرینی آمد. گفت مدیرعامل در جریان قرار گرفته و خیلی ناراحت شده. گفت فردا لپ‌تاپ حتماً می‌رسد. گفت «شما که غریبه نیستید». فرهاد تشکر کرد و فکر کرد وقتی کسی مجبور است بگوید غریبه نیستی، یعنی هستی.

ساعت چهار

نازنین جلوی در مدرسه پرید بغلش. کف دستش با ماژیک ستاره کشیده بودند. برگه‌ای هم در دست داشت با عنوان «برنامه هفته اول». روز اول: آشنایی با کلاس و دوستان. روز دوم: گردش در مدرسه، کتابخانه و حیاط. روز سوم: «پدر و مادرهای عزیز، لطفاً بپرسید امروز چه چیزی خوشحالش کرد.»

در ماشین نازنین یک‌بند حرف زد: خانم معلم اسم همه را بلد بود، به هر کس یک کارت خوش‌آمد داده بود، و نیمکت کنار پنجره «مال خودش» بود. بعد ساکت شد و پرسید: «روز اول تو چطور بود؟ معلمت مهربان بود؟»

فرهاد پشت چراغ قرمز ایستاد و به کیف قهوه‌ای روی صندلی عقب نگاه کرد که جای لپ‌تاپش هنوز خالی بود.

«مدیرم نبود. ولی یک نفر برایم شیرینی آورد.»

«فردا می‌آید؟»

چراغ سبز شد. فرهاد گفت: «نمی‌دانم، بابا. فردا می‌فهمیم.» و خودش هم نفهمید داشت درباره مدیرش حرف می‌زد یا درباره خودش.

اشتراک این مطلبلینکدینتلگرامواتساپتصویر کارت

گفت‌وگو

شما در سازمان‌تان با این موضوع چه تجربه‌ای داشته‌اید؟

نخستین دیدگاه را شما بنویسید

نام افراد و اطلاعات محرمانه سازمان را ننویسید. ایمیل شما منتشر نمی‌شود.

یادداشت‌های دیگر روایت‌ها

همه