اون روز، یکی از مدیرعاملها توی دفتر ما نشسته بود. قهوهاش رو خورد و گفت:
ـ علیرضا جان، ما کلی هزینه کردیم.
برندسازی، تبلیغات، لباس فرم، دفتر شیک… ولی باز حس میکنم یه چیزی کمه.
یه اصالتی که انگار از توی دل شرکت بجوشه، نه از طراحی و شعار.
حس میکنم انگار «روح» توی شرکت نیست.
مشتری میاد، نگاه میکنه، یه لبخند نصفه تحویل میده و میره.
کارمون بد نیست، ولی عاشقمون نمیشن!
سرم رو تکون دادم. گفتم:
ـ بذار از آقاجون برات بگم…
یک شب که آقاجون داشت حسابوکتاب میکرد، رفتم کنارش نشستم و گفتم:
ـ آقاجون، شرکتها کلی خرج ظاهرشون میکنن، ولی باز اون حس خوب ندارن. چرا؟
دستاشو پاک کرد و گفت:
اصالت چیزی نیست که توی کاتالوگ جا بشه. اصالت، عطر کهنهی کاره.
پسرم، اصالتو نمیشه دوخت، نمیشه چاپ کرد، نمیشه خرید. اصالت توی ریشهی کاره.
ما تو حجره فرش میفروختیم. سقف گنجه چکه میکرد، دیوارا ترک داشت. ولی مردم با دلشون میومدن. چون میدونستن اگه قول بدیم، عمل میکنیم. چون پول برامون مهم بود، ولی آبرو مهمتر بود.
دوباره گفت:
اصالت یعنی اگه یه روز لوگوتو پاک کنن، رنگ دیوارو عوض کنن، یونیفرمها رو در بیارن. باز هم مردم بفهمن اینجا همونجاست که اعتمادشون رو توش گذاشتن!
لبخندی زد و ادامه داد:
سازمانی که ریشه نداره، با هر نسیمی رنگ عوض میکنه، ولی سازمان اصیل، حتی تو طوفانم عطر خودشو از دست نمیده!
سازمانی که باطنش شلخته باشه، ظاهرش هرچی بزک کنه، تهش بوی عطر تقلبی میده که دیر یا زود از بین میره.
حالا تو بگو:
اگه فردا تمام ظاهر شیک شرکتتون رو بگیرن، هنوز چیزی برای افتخار و اعتماد باقی میمونه؟!
به نظر شما این قصه درباره چه بود؟ لایه زیرین را ببینید
لایه زیرین اصالت سازمانی Organizational authenticityگفتوگو
شما در سازمانتان با این موضوع چه تجربهای داشتهاید؟
نخستین دیدگاه را شما بنویسید