مدیرعامل یک شرکت تولیدی به دفتر ما آمد. چندین فایل، شامل فرمها، نمودارها و اسناد مختلف، همراه داشت.
نشست و گفت:
«علیرضا، همهچیز در شرکت ما به ظاهر مرتب است؛ هدف مشخص داریم، چشمانداز داریم، واحدها گزارش میدهند، KPI تعریف شده… اما در نهایت، چیزی درست از آب در نمیآید!»
پرسیدم:
«منظورتان چیست؟»
مدتی مکث کرد و ادامه داد:
«ببین، من واقعاً نمیدانم تیمم دقیقاً چهکار میکند. همه مشغولاند، اما مشخص نیست به کدام سمت میروند. هر کسی کاری انجام میدهد، اما انگار کسی باید مرتب مسیر را تنظیم کند… و آن یک نفر هم وقت ندارد، چون خودم هستم!»
روی کاغذ، همهچیز مرتب به نظر میرسید؛ اما در واقعیت، هر واحد ساز خودش را میزد.
آن شب، ماجرا را برای آقاجون تعریف کردم.
او در حال مرتب کردن درِ گنجه بود. حرفهایم را شنید، سری تکان داد و گفت:
«ببین پسرم، ما در حجره هدف داشتیم، اما فقط روی کاغذ نبود. میدانستیم دنبال چه چیزی هستیم و هر روز بررسی میکردیم که در مسیر درست هستیم یا نه. وقتی هدف و مسیر شفاف باشد، آدمها میدانند چهکاری باید انجام دهند. اگر کسی کوتاهی کند، مشخص است؛ و اگر کسی عالی کار کند، همه میفهمند.»
کمی مکث کرد و افزود:
«اما مدیران امروز فقط اهداف را مینویسند، بدون اینکه برای بازبینی مسیر وقت بگذارند. خود مدیر در روزمرگیها گم میشود، بعد هم میپرسد چرا تیمش گم شده!»
لیوان چای را کنار گذاشت و همانطور که بخار چای بالا میرفت، گفت:
«کار زمانی دیده میشود که بدانی به دنبال چه چیزی هستی. شاگردی که هدف ندارد، با هر چقدر دویدن، فقط گرد و خاک بلند میکند!»
حالا شما بگویید:
آیا تیم شما میداند که به کجا میرود؟ یا تنها روز به روز، در مه پیش میرود چون «باید کاری انجام دهد»؟
به نظر شما این قصه درباره چه بود؟ لایه زیرین را ببینید
لایه زیرین شفافیت هدف و مسیر Goal clarity and alignmentگفتوگو
شما در سازمانتان با این موضوع چه تجربهای داشتهاید؟
نخستین دیدگاه را شما بنویسید