پرش به محتوا

قصه آرشیو آقاجون

حرمتِ نان و نمک؛ وقتی ریشه‌ها سازِ رفتن می‌زنند.

گفت‌وگو

نامه‌اش روی میز بود؛ کوتاه و خشک. «استعفا». به همین سادگی. تمامِ آن سال‌هایی که پایش ایستاده بودم، تمامِ شب‌هایی که با هم کار کردیم و تمامِ اعتباری که خرجش کردم، در یک کلمه‌ی هفت‌حرفی خلاصه شده بود. انگار کسی با قیچیِ باغبانی، درست زده بود وسطِ حساس‌ترین ریشه‌ی درختی که پنج سال برایش آب و کود ریخته بودم.

هوا دم‌کرده بود. خیابان‌ها قفل بود و بوقِ ماشین‌ها روی اعصابم پیانو می‌زد. ماشین را همان‌جا، دمِ ورودیِ «پاچنار» رها کردم و زدم به دلِ بازار. پیچیدم توی راسته‌ی فرش‌فروش‌ها. بوی پشمِ خیس و چایِ عطری، کمی حالم را جا آورد. از دور دیدمش.

روی همان چهارپایه‌ی چوبیِ همیشگی نشسته بود، تسبیحِ شاه‌مقصودش را آرام می‌گرداند و به رفت‌وآمدِ مردم نگاه می‌کرد.

سلامم خسته بود؛ از آن سلام‌هایی که بوی شکست می‌دهد.

آقاجون سر بلند کرد. چشمانش که لای چین و چروکِ سال‌ها پنهان شده بود، برقی زد.

«علیک‌سلام بابا جان. چه عجب… راه گم کردی یا باز بارِ دلت سنگین شده؟»

چیزی نگفتم. کنارش روی لبه‌ی سکوی حجره نشستم. شاگردش، مش‌رجب، بی‌آنکه حرفی بزند، استکانِ کمرباریکی را پر کرد و گذاشت کنارم. بخارِ چای پیچید توی صورتم.

آقاجون لای یکی از فرش‌های لوله‌شده را باز کرد. یک قالیِ نیمه‌تمامِ کاشان بود. دست کشید روی گل‌های شاه‌عباسی‌اش.

«می‌بینی علیرضا؟ این نقشه رو نگاه کن. این گل‌ها اگه نباشن، این قالی فقط یه تیکه پشمه. اما امون از اون روزی که بافنده، وسطِ کار، قلاب رو زمین بگذاره و بره…»

نفسم را با صدا دادم بیرون: «آقاجون، دقیقاً همین شده. بهترین آدمم، اونی که دستِ راستم بود، اونی که فکر می‌کردم ریشه‌ی کارمه، گذاشت و رفت. برای چندرغاز پولِ بیشتر که فلان‌جا بهش دادن. انگار نه انگار نون و نمکِ همو خوردیم.»

آقاجون سکوت کرد. دانه‌های تسبیح یکی‌یکی روی هم می‌افتادند: تیک… تیک… تیک.

خیره شد به انتهای راسته که آفتابِ دمِ عصر، خطِ کجی روی زمین انداخته بود.

«قدیم‌ها، یه رفیقی داشتیم به اسم مشدی‌عباس. رنگرز بود. دستاش تا آرنج همیشه نیلچی بود. یه شاگرد داشت، تر و فرز؛ اسمش قاسم. عباس‌آقا هر چی فوت و فنِ رنگرزی داشت، ریخت تو دامنِ این بچه. جوری شد که قاسم می‌تونست رنگی بسازه که زیرِ آفتابِ تموزِ کویر هم تکون نخوره. همه می‌گفتن عباس دیگه پیرونه‌اشه، قاسم عصای دستشه.

یه روز صبح، عباس‌آقا اومد سرِ پاتیل، دید قاسم نیست. پیغام فرستاده بود که حجره‌ی روبه‌رویی، ماهی دو تومن بیشتر می‌ده، رفتم اون‌جا.

عباس‌آقا نه داد زد، نه نفرین کرد. فقط نشست لبِ پاتیل و یه سیگار اشنو چاق کرد. رفقا رفتن پیشش، گفتن عباس، این همه سال نونش رو دادی، حالا که وقتِ ثمر دادنش بود، گذاشت رفت؟

عباس‌آقا یه حرفی زد که هنوز بعدِ چهل سال تو گوشمه. گفت: «رفقا، درخت رو می‌شه با طناب به قیم بست که کج قد نکشه، اما نمی‌شه با زنجیر به خاک بست که میوه‌اش رو جای دیگه نبره. اگه ریشه‌اش تو خاکِ تو باشه، می‌مونه. اگه ریشه‌اش فقط تو جیبش باشه، با اولین نسیم، جاکن می‌شه.»

آقاجون جرعه‌ای از چایش نوشید و ادامه داد:

«پسر جان، تو بازار، اعتبار با موندن ساخته می‌شه، نه با رفتن. اما یه چیزی رو یادت باشه؛ اگه شاگردی رفت، دو حال داره: یا تو براش «خاک» نبودی که ریشه بدوونه، یا اون اصلاً ریشه نداشت و فقط «ساقه» بود. ساقه رو باد می‌بره، اما ریشه، حتی اگه سرش رو بزنن، باز از دلِ خاک می‌زنه بیرون.

اون که برای پول می‌ره، یه روز برای پولِ بیشتر از جای دیگه هم می‌ره. غصه نداره. غصه‌ی اون کسی رو بخور که حرمتِ نان و نمک رو می‌فهمه و تو قدرش رو نمی‌دونی. بازار پره از آدم‌هایی که قیمت دارن، اما کم پیدا می‌شه کسی که «ارزش» داشته باشه.»

آقاجون دستش را گذاشت روی شانه‌ام. سنگینیِ دستش، انگار تمامِ اضطرابِ آن نامه‌ی استعفا را شست و برد.

«برو بابا جان… برو به جای اون که رفت، به اون‌هایی فکر کن که موندن و دارن با خونِ دل، گره روی گره می‌زنن. قالیِ زندگیِ تو، با رفتنِ یه بافنده از دار نمی‌افته، اگه نقشه رو درست کشیده باشی.»

هوا تاریک شده بود. صدای اذان از گلدسته‌های مسجدِ شاه بلند شد. بلند شدم که بروم. سبک شده بودم.

آقاجون صدایش را کمی بلند کرد:

«علیرضا… یادت باشه، تو بازار، کسی که ریشه‌اش رو بفروشه، تهش فقط یه تکه چوبِ خشکه برای سوختن. تو خاکِ خودت رو غنی کن، درختِ اصیل خودش راهش رو پیدا می‌کنه.»

حالا شما بگید:

وقتی یکی از بهترین همراهانتان شما را در میانه‌ی مسیر تنها می‌گذارد، به این فکر می‌کنید که او بی‌وفا بود، یا به این که خاکِ مجموعه‌ی شما دیگر توانِ تغذیه‌ی ریشه‌های او را نداشت؟ اصلاً مرز بین «پیشرفتِ فردی» و «بی‌وفایی به تیم» کجاست؟

به نظر شما این قصه درباره چه بود؟ لایه زیرین را ببینید لایه زیرین وفاداری و نگهداشت Loyalty and retention

گفت‌وگو

شما در سازمان‌تان با این موضوع چه تجربه‌ای داشته‌اید؟

نخستین دیدگاه را شما بنویسید

نام افراد و اطلاعات محرمانه سازمان را ننویسید. ایمیل شما منتشر نمی‌شود.

یادداشت‌های دیگر قصه‌های آقاجون

همه