پرش به محتوا

قصه آرشیو آقاجون

چسبِ همدلی که قوام نیاید، نخِ قانون هم کار را نگه نمی‌دارد.

گفت‌وگو

دفترچه یادداشت روی زانویم سنگینی می‌کرد. بعد از دو هفته کلنجار رفتن با هیئت‌مدیره و سر و کله زدن با مشاوران سیستم‌سازی، هنوز به هیچ نتیجه روشنی نرسیده بودم.

فرمول‌ها، جدول‌های اکسل و شاخص‌های کلیدی عملکرد (KPI) که روی کاغذ بی‌نقص به نظر می‌رسیدند، در عمل مثل چرخ‌دنده‌های زنگ‌زده‌ای بودند که فقط جیغ می‌کشیدند و جلو نمی‌رفتند. آدم‌ها با قوانین جدید خشک‌تر شده بودند و کارایی، به‌جای بالا رفتن، افت کرده بود.

ماشین را انتهای خیابان سیروس پارک کردم و پیاده زدم به دل شلوغی بازار. هوا گرم بود و بوی ادویه و چرم نم‌خورده در دالان‌های بازار امیر می‌پیچید. جلوی حجره که رسیدم، آقاجون روی چهارپایه چوبی همیشگی‌اش نشسته بود. عینک پنسی‌اش را روی بینی جابه‌جا می‌کرد و با یک تکه سمباده نرم، به ملایمت لبه یک غلاف چرمی قدیمی را صیقل می‌داد.

سلام کردم. بدون اینکه سرش را بلند کند، از بالای عینک نگاهی انداخت و لبخند کمرنگی روی صورت چروکیده‌اش نشست: «سلام علیرضا جان. قدمت روی چشم. بیا تو که چای تازه دم است.»

نشستم روی صندلی ارج گوشه حجره. مشتی چای خشک بهارنارنج روی میز کوچک کنار دستم بود که عطرش فضا را پر کرده بود. آقاجون غلاف را کنار گذاشت، دست‌هایش را با دستمال یزدی‌اش پاک کرد و استکان کمرباریک چای را فرستاد سمتم.

«چیزی توی سرت چرخ می‌خورد که پاهایت تو را کشانده این‌جا. خیر است؟»

نفس عمیقی کشیدم و گفتم: «آقاجون، کلافه‌ام. یک ماه است داریم برای شرکت آیین‌نامه و دستورالعمل می‌نویسیم. برای هر چیزی متر و معیار گذاشتیم. اینکه کارمند چطور بنویسد، چطور جواب تلفن را بدهد، چطور گزارش رد کند. حتی سیستم پاداش و جریمه را هم دقیق و مویی کردیم.

اما انگار روح کار از بین رفته. بچه‌ها مثل روبات شده‌اند؛ کار انجام می‌شود، ولی بی‌رمق. انگار دیگر کسی دل به کار نمی‌دهد. کجای این فرمول‌ها غلط است؟»

آقاجون سکوت کرد. نگاهش را به انتهای دالان بازار دوخت، جایی که آفتابِ اریبِ عصر، گرد و خاک معلق در هوا را مثل ذرات طلا نشان می‌داد. بعد از چند لحظه، دستی به محاسن سفیدش کشید و گفت:

«قدیم‌ها، یک استاد حبیب‌الله نامی بود در راستای چرم‌فروش‌ها. پیرمرد کارش تک بود؛ زین اسب می‌دوخت و کیف‌های سفارشی می‌زد که تا سه نسل کار می‌کرد. یک شاگرد داشت به اسم احمد. احمد دست‌چپ و راستش را که شناخت، خواست خودش مستقلاً کار کند.

یک حجره کوچک خرید و شروع کرد. اما کارش برکت نداشت. مشتری می‌آمد، سفارش می‌داد، ولی دیگر پشت سرش را هم نگاه نمی‌کرد.

احمد آمد پیش استاد حبیب‌الله، گله کرد که عموحبیب، من که همان نخ تبریز تو را می‌خرم، همان چرم گاومیش دباغی‌شده را به کار می‌برم، حتی درفش و قالب‌هایم هم که کپی دست توست؛ پس چرا کیف‌های من بعد از شش ماه درز باز می‌کند و مشتری ناراضی است؟»

آقاجون چای‌اش را در نعلبکی ریخت، هورت کوتاهی کشید و ادامه داد:

«استاد حبیب‌الله دست احمد را گرفت، بردش پشت میز کار خودش. یک تیکه چرم برداشت. گفت احمد جان، تو وقتی می‌خواهی دو لبه چرم را به هم بدوزی، اول چسب می‌زنی، بعد با سمبه سوراخ می‌کنی، بعد هم نخ موم‌خورده را می‌کشی و گره می‌زنی؛ درست است؟

احمد گفت بله، مو به مو همین کار را می‌کنم. استاد حبیب‌الله لبخندی زد و گفت: فرق من و تو در یک چیز است. تو چسب را می‌زنی و بلافاصله می‌دوزی تا کار تمام شود و پولش را بگیری. اما چرم تا «وقتش» نرسد، چسب را به خورد خودش نمی‌کشد. من چسب را که می‌زنم، می‌گذارم کنار.

می‌روم یک چای می‌خورم، دو کلمه با همسایه چاق‌سلامتی می‌کنم، به چرم نگاه می‌کنم تا ببینم کی رنگش برمی‌گردد و آماده می‌شود. وقتی موقعش شد، با انگشت امتحانش می‌کنم؛ اگر کش آمد و خودش را گرفت، آن‌وقت سوزن را می‌کشم.

تو تمام قاعده‌ها را بلدی احمد جان، اما «حقِ چرم» را ادا نمی‌کنی. به زور می‌خواهی با نخ و سوزن، دو تا چیز بی‌ربط را به هم بچسبانی. نخ و سوزن کارش نگه داشتن ظاهر است؛ آن چیزی که چرم را چرم نگه می‌دارد، آن وقتی است که گذاشتی تا جانِ کار قوام بیاید.»

آقاجون عینک را از روی چشمش برداشت، خیره شد به من و گفت:

«علیرضا جان، این کاغذها و آیین‌نامه‌ها که نوشتی، همان نخ و سوزنِ احمد است. ظاهر کار را نگه می‌دارد، جلوی از هم پاشیدن موقتی را می‌گیرد، اما جانِ کار را نمی‌سازد.

آدم‌ها چرمِ جان‌دارند؛ قانون خشک بدونِ «دل دادن» و «رعایت کردنِ وقت و حالِ آدم‌ها»، فقط سوراخشان می‌کند. تا آدم‌ها حس نکنند که برای تو و حجره‌ات حرمت دارند، تا چسبِ همدلی بین شما قوام نیاید، با صد تا متر و معیار و KPI هم کارِ ماندگار دستت نمی‌دهند.

قانون خوب است، اما قانون قرار است راه را نشان بدهد، نه اینکه دست و پای رونده را ببندد.»

حرفش که تمام شد، غلاف چرمی را دوباره برداشت و با انگشت شست، ملایمت لبه‌اش را لمس کرد. غلاف کاملاً صاف و یکدست شده بود.

سکوت عمیقی بینمان حاکم شد. صدای چکش مسگرها از دوردست بازار می‌آمد. دفترچه روی زانویم را بستم. فهمیده بودم کجای کارمان را زیادی سفت کشیده بودیم که داشت پاره می‌شد.

آقاجون چای دوم را برایم ریخت و گفت:

«اعتبار حجره به پهنای ترازوی دیجیتال و ضخامت دفتر کل نیست روله‌جان؛ به نانی است که شاگرد با دلِ خوش سر سفره‌اش می‌برد.»

به نظر شما…

به نظر شما، مرز بین «سیستم‌سازی و قانون‌مداری» با «حفظ همدلی و روحیه انسانی کار تیمی» کجاست؟ چطور می‌توان بدون از بین بردن انگیزه و دلگرمی آدم‌ها، روی کارها نظارت کرد؟

به نظر شما این قصه درباره چه بود؟ لایه زیرین را ببینید لایه زیرین همدلی فراتر از قانون Empathy beyond rules

گفت‌وگو

شما در سازمان‌تان با این موضوع چه تجربه‌ای داشته‌اید؟

نخستین دیدگاه را شما بنویسید

نام افراد و اطلاعات محرمانه سازمان را ننویسید. ایمیل شما منتشر نمی‌شود.

یادداشت‌های دیگر قصه‌های آقاجون

همه