مدیرعامل شرکت، با تعجبی که بیشتر شبیه دلخوری بود، گفت: «ما بهش از بازار بالاتر حقوق میدادیم. پاداشش سر وقت بود، بیمه تکمیلی داشت، وام داشت، اتاق مستقل داشت. پس چرا رفت؟»
روی میز جلسه، لیوانهای چای سرد شده بود. مدیر منابع انسانی سکوت کرده بود و مدیر مالی زیر لب گفت: «آدمها دیگر وفادار نیستند.»
اما ذهن من گیر کرده بود به جملهای که آن نیروی کلیدی پیش از رفتنش گفته بود: «اینجا همهچیز هست، جز اینکه حس کنم بودنم فرقی دارد.»
آن جمله، نه شبیه گلایه بود، نه تهدید. بیشتر شبیه حرف کسی بود که مدتها کنار سفرهای نشسته، سیر شده، اما فهمیده هیچوقت جایی برای دست خودش در پهن کردن سفره نبوده.
عصر همان روز، راه بازار را گرفتم. هوای بازار بوی چای، گرد فرش و آجرهای نمخورده میداد. صدای کرکرهها با همهمه مردم قاطی شده بود. آقاجون مثل همیشه گوشه حجره نشسته بود؛ عینک نیمهاش پایین بینی، استکان کمرباریک کنار دستش، و قالیچهای کوچک روی زانو. داشت ریشههای فرش را آرام شانه میزد.
سلام کردم.
بیآنکه سرش را کامل بالا بیاورد، گفت: «سلام علیرضا جان. از آن سلامهایی دادی که یعنی چیزی توی دلت گیر کرده. بیا بنشین.»
نشستم و ماجرای آن شرکت را برایش گفتم؛ مدیری که فکر میکرد چون خوب پول داده، باید نیرویش بماند. گفتم آن آدم، نه برای پول بیشتر، که برای جایی رفته که ظاهراً به او میدان بیشتری میداد.
آقاجون شانه را آرام روی ریشهها کشید و گفت: «قدیمها شاگردی داشتم به اسم یونس. جوان بود، اما چشمش فرش را میشناخت. یک نگاه به رنگ و گره میانداخت، میفهمید کار کجاست. من هم دوستش داشتم.
از همه شاگردهای بازار بیشتر مزد میگرفت، عیدیاش بهتر بود، اگر کم میآورد کمکش میکردم. با خودم میگفتم این دیگر تا آخر عمر از این حجره تکان نمیخورد.»
«یک روز صبح آمد، کلید حجره را گذاشت روی پیشخوان و گفت میخواهد برود پیش میرزا محمود. گفتم: همان که حجرهاش ته بازار است و دخلش نصف من هم نیست؟ گفت: بله. گفتم: او که نمیتواند مثل من به تو مزد بدهد.
یونس گفت: درست است، اما آنجا وقتی مشتری میآید، میرزا اول به من نگاه میکند. وقتی بار تازه میرسد، نظر من را میپرسد. وقتی معامله سخت میشود، میگوید یونس، تو هم بنشین. اینجا شکمم سیر است، اما آنجا اسمم بزرگ میشود.»
آقاجون مکثی کرد و گفت: «آن روز فهمیدم من به یونس نان داده بودم، نه آبرو و اعتبار.»
پرسیدم: «آقاجون، فرق آبرو و اعتبار چیست؟»
لبخند زد و گفت: «آبرو یعنی آدم پیش خودش و پیش مردم سرش پایین نباشد. یعنی وقتی اسمش میآید، نگویند فلانی فقط نوکر دخل بود؛ بگویند اهل کار بود، اهل اعتماد بود. آبرو، پاکیِ نام آدم است. اما اعتبار یک پله بالاتر است. اعتبار یعنی مردم روی حرفت حساب کنند.
یعنی اگر گفتی این فرش خوب است، مشتری شک نکند. یعنی صاحب حجره کلید را دستت بدهد و دلش نلرزد. اعتبار، وزنِ نام آدم است.»
بعد نگاهش را دوخت به دالان بازار و ادامه داد: «بعضی صاحبکارها خیال میکنند اگر سفره شاگرد را رنگین کنند، کار تمام است. نمیفهمند آدم فقط با نان زنده نیست. اگر سالها کار کند و کسی نپرسد نظرت چیست، اگر هیچ معاملهای به نام او تمام نشود، کمکم حس میکند فقط برای دویدن خوب است، نه برای حساب کردن.»
یاد جمله آن نیرو افتادم: «اینجا همهچیز هست، جز اینکه حس کنم بودنم فرقی دارد.»
آقاجون انگار ذهنم را خوانده باشد، گفت: «بعضیها از بیپولی نمیروند؛ از بیقدری میروند. بیقدری هم همیشه با دعوا نیست. گاهی آدم را خوب میدوانی، خوب هم مزد میدهی، اما جایی در دل کار برای اسم و نظرش باز نمیکنی.»
بعد ریشههای فرش را میان انگشتهایش گرفت و گفت: «فرش اگر ریشه نداشته باشد، هرقدر هم نقش و رنگش خوب باشد، دوام نمیآورد. آدم هم همین است. حقوق، رنگ فرش است. پاداش، نقش فرش است. اما آبرو و اعتبار، ریشه فرش است. بیریشه که شد، دیر یا زود از هم باز میشود.»
به نظر شما…
شما در کسبوکار و سازمانتان چطور؟ آیا آدمها فقط دستمزد میگیرند تا وظایفشان را انجام دهند، یا بخشی از اعتبار، تصمیمگیری و هویت آنجا هستند؟
به نظر شما این قصه درباره چه بود؟ لایه زیرین را ببینید
لایه زیرین اعتبار فراتر از حقوق Standing and voice beyond payگفتوگو
شما در سازمانتان با این موضوع چه تجربهای داشتهاید؟
نخستین دیدگاه را شما بنویسید