پرش به محتوا

قصه آرشیو آقاجون

دانشی که با خونِ دل آموخته می‌شه…

گفت‌وگو

اون روز یکی از مدیرای یه شرکت دارویی با حالتی عصبی بهم گفت:

ـ ما کلی برای آموزش خرج کردیم… کارگاه، کتاب، مشاور، حتی دوره‌های خارجی. ولی هنوز تو بحران‌ها نمی‌دونن چیکار کنن. انگار فقط حفظ کردن، نفهمیدن!

من لبخندی زدم و گفتم:

ـ چون بعضی چیزا آموزش دادنی نیست… یادگرفتنیه. گفت: یعنی چی؟ گفتم: بذار برات از آقاجون بگم…

اون روز تو بازار، یه شور عجیبی بود. صدای همهمه از ته راسته می‌اومد. جلوتر که رفتم، دیدم دم حجره‌ی حاج علی‌اکبر، عطاری قدیمی بازار مردم جمع شدن. با عجله رسیدم، آقاجون هم بود.

کاظم، شاگرد جوون عطاری، داشت با چشمای پر اشک، به حاجی نگاه می‌کرد. گفتم: چی شده؟ آقاجون آروم گفت:

ـ پیرزن محله، با فشار بالا اومده بوده… حاجی نبوده، کاظم بهش دارویی داده که تو کتابا برای این شرایط مناسبه. ولی خب… پیرزن طاقت نمیاره… تموم می‌کنه.

چشم‌هام گرد شد. شاگرد حاجی آروم گفت: ولی اون دارو توی دوره‌ها گفته بودن مناسبه! آقاجون سری تکون داد و گفت:

ـ پسرم، کتابا می‌گن «چه‌کار باید کرد»، اما زندگی می‌گه «کی باید کرد!»

حاج علی‌اکبر نگاه تندی به کاظم کرد و گفت:

ـ یه روزی منم همین اشتباهو کردم. توی یه غروب زمستونی، یه بچه رو با نسخه‌ی به ظاهر درست، فرستادم خونه. ولی فرداش با حال خیلی بدتر از دیروز برگشت. اون روز فهمیدم نسخه‌ها حکم می‌دن، اما تجربه قضاوت می‌کنه.

آقاجون برگشت سمت من و گفت:

ـ پسرم، این فقط تو طب نیست. توی مدیریت هم هست… هیچ کتابی به مدیر نمی‌گه کی باید سکوت کنه و کی فریاد بزنه. هیچ دوره‌ای نمی‌گه کِی باید یه کارمند رو حفظ کنه و کی باید با اشک دل، بذارتش بره… اینا رو فقط با خاک خوردن یاد می‌گیری. با شکست، با دلسوزوندن، با شب نخوابیدن!

آقاجون با صدای گرفته ادامه داد:

ـ دانش واقعی، با جوهر چاپ نمی‌شه؛ با خون دل نوشته می‌شه. اون چیزی که از زندگی درمیاد، نه از هیچ دوره و کلاس و مکتبی!

بعد رو کرد به من و گفت:

ـ توی مدیریت، کسی موفقه که درد آدم‌ها رو با چشم دیده باشه، نه فقط درباره‌اش خونده باشه…

از اون روز به بعد، هر وقت مدیری می‌گه: ـ فلان مدل رو بلدیم، فلان تکنیک رو آموزش دیدیم… یاد جمله‌ی آقاجون می‌افتم:

هیچ کتابی به جراح نمی‌گه کِی باید تصمیم بگیره ادامه جراحی را ریسک کنه یا متوقفش کنه. این تصمیم در جریان سال‌ها لمس واقعیت‌های اتاق عمل، خطاها، مرگ و زندگی یاد گرفته می‌شه؛ نه در کلاس درس.

بهتر کنار دانشی که به دست بیاریم به تجربه کسانی که خون دل خوردن برای آزمون و خطاها گوش کنیم شاید دنیای بهتری رو بسازیم.

حالا شما بگو:

چرا دوره‌هایی که افراد می‌ذارند گاهاً توی شرایط بحرانی و حساس کارآمد نیست؟

به نظر شما این قصه درباره چه بود؟ لایه زیرین را ببینید لایه زیرین دانش تجربی Experiential knowledge

گفت‌وگو

شما در سازمان‌تان با این موضوع چه تجربه‌ای داشته‌اید؟

نخستین دیدگاه را شما بنویسید

نام افراد و اطلاعات محرمانه سازمان را ننویسید. ایمیل شما منتشر نمی‌شود.

یادداشت‌های دیگر قصه‌های آقاجون

همه