روی میز فقط چند برگه بود؛ چند اسم، چند امضا و چند تصمیم.
اما عجیب است… روی کاغذ فقط اسم آدمها نوشته میشود، در حالی که پشت هر اسم، یک زندگی ایستاده است.
گاهی آن اسم یعنی قسط خانه. گاهی یعنی شهریه دانشگاه. گاهی یعنی داروی پدر. و گاهی یعنی تمام امید یک خانواده.
جلسه که تمام شد، ذهنم آرام نمیگرفت. بیاختیار راه بازار را در پیش گرفتم. انگار دلم برای حرف زدن با آقاجون تنگ شده بود.
مثل همیشه روی چهارپایه چوبی دم حجره نشسته بود. هنوز چیزی نگفته بودم که سرش را بلند کرد و گفت:
«چی شده پسرجان؟»
خندیدم و گفتم:
«از کجا فهمیدید چیزی شده؟»
لبخند زد و گفت:
«آدم وقتی بار روی دلش باشه، از راه رفتنش معلومه. بعضی غصهها رو قبل از زبون، پاها تعریف میکنن.»
کنارش نشستم و ماجرا را تعریف کردم. از جلسه، از تعدیل نیرو، از آدمهایی که قرار بود فردا دیگر آنجا نباشند.
آقاجون تا آخر حرفم را گوش داد. نه میان حرفم پرید، نه عجلهای برای جواب دادن داشت. بعد نگاهش را به رفتوآمد مردم دوخت و آرام گفت:
«پسرم، بازار که کساد میشه دو جور کاسب پیدا میشه.
یه عده تا دخلشون سبک میشه، دلشون هم سبک میشه. اولین چیزی که از مغازه بیرون میذارن، آدمهاشونه.
اما یه عده دیگه هستن که انگار بار مغازه رو روی شونه خودشون میکشن.
اول از خوابشون میزنن… بعد از جیبشون… بعد از سودشون… بعد از آبروشون…
و تازه آخرِ آخر میرن سراغ آدمها.»
چند لحظه سکوت کرد. از آن سکوتهایی که میفهمیدی هنوز حرف اصلی مانده.
بعد گفت:
«یادمه سالها پیش تو بازار، پیرمردی بود که باغ پسته داشت. یه سال خشکسالی بدی اومد. آب کم شد و همه ترسیده بودن.
بعضی باغدارها شروع کردن به بریدن شاخهها. میگفتن باید درخت رو سبک کنیم تا دوام بیاره.
اما اون پیرمرد دست به هیچ شاخهای نزد. هرچی آب داشت، آروم آروم پای ریشهها ریخت.
یکی بهش گفت: همه دارن شاخه میبُرن، تو چرا دست نگه داشتی؟
پیرمرد گفت:
درخت با شاخه زنده نیست که از شاخه شروع کنم…
درخت با ریشه زنده است.
شاخه اگر بره، یه روز دوباره درمیاد.
اما ریشه اگر جان بده، دیگه چیزی برنمیگرده.»
آقاجون استکان چایش را برداشت و ادامه داد:
«حکایت خیلی از کسبوکارها هم همینه.
بعضیها خیال میکنن آدمها خرجن.
در حالی که خیلی وقتها آدمها ریشهان.
من نمیگم هیچوقت تعدیل نکن. بعضی طوفانها واقعاً بزرگتر از توان آدمیزادن.
اما یه فرق هست بین کسی که بعد از جنگیدن شکست میخوره و کسی که قبل از جنگیدن تسلیم میشه.
کاسب ریشهدار با اولین باد نمیلرزه.
میدونه اگر قرار باشه هر بار هوا ابری شد به جان ریشهها بیفته، یه روز آفتاب برمیگرده، اما دیگه درختی باقی نمونده که سبز بشه.»
آقاجون از جا بلند شد تا کرکره حجره را پایین بکشد. دستش روی قفل ماند. برگشت و آخرین حرفش را زد:
«پسرم…
آدمها رو میشه از مغازه بیرون کرد…
اما از خاطره مغازه نه.
حواست باشه روزی که کسی از درِ کسبوکارت بیرون میره، با خودش چه قصهای از تو میبره.
آخرِ عمرِ هر کاسب، مردم دخل و انبارش رو یادشون نمیمونه…
قصه انصافش رو یادشون میمونه.»
راستش از تمام حرفهای آن شب، هنوز دارم به همین جمله فکر میکنم.
در روزگار سخت امروز، کارفرما تا کجا مسئول حفظ آدمهایش است؟
و از آن طرف…
کارکنان تا چه اندازه باید شرایط سخت کسبوکار را درک کنند؟
دوست دارم نظر شما را بخوانم.
به نظر شما این قصه درباره چه بود؟ لایه زیرین را ببینید
لایه زیرین تعدیل منصفانه Fairness in layoffsگفتوگو
شما در سازمانتان با این موضوع چه تجربهای داشتهاید؟
نخستین دیدگاه را شما بنویسید