قرار بود برای یک مجموعه بزرگ، آموزشهای HSE برگزار کنیم. دعوت شدم به جلسه گزارش عملکرد واحد ایمنی.
یک نفر پشت تریبون ایستاد و با صدای خشک و یکنواخت شروع کرد به خوندن:
تعداد حوادث: ۱۹
تعداد مصدومین: ۲۰
تعداد کشتهها: ۳
کلماتش مثل پتک خورد وسط سرم. آدمها شده بودند عدد. یک «کشته»، فقط یک رقم توی صورت جلسه بود.
همون لحظه بیاختیار یاد آقاجون افتادم…
تابستون بود. هوا گرم و سنگین. من توی حجره آقاجون نشسته بودم که خبر آوردند: توی بازار، یکی از کسبه توی یه حادثه آتشسوزی بدجور آسیب دیده. حالش وخیم بود. کسی امیدی نداشت.
آقاجون همون لحظه خشک شد. ساکت، بیحرکت. رفت بیرون.
اون شب که برگشت، از دم غروب تا طلوع صبح، یه بند توی حیاط قدم زد. نه خوابید، نه غذا خورد، فقط گاهی زیر لب دعا میکرد.
نزدیکای صبح، خبر رسید: اون مرد، جونشو از دست داده بود.
چند روز بعد، توی حجره نشسته بودیم که یکی از دوستان قدیمی آقاجون اومد. با یه جور بیخیالی گفت:
ـ بابا رفیق، یک نفر بوده فقط… خدا رو شکر که بیشتر کشته ندادیم!
آقاجون که تا اون لحظه ساکت بود، آروم سرشو بلند کرد. چشماش پر اشک شد. با صدایی که انگار از ته دلش کنده میشد، گفت:
«اعداد چه بلایی سر ما آوردن که جون آدمها رو با عدد اعلام میکنیم…
بعد، دستی به صورتش کشید و آروم اضافه کرد: هر وقت خواستی تعداد حوادث رو اعلام کنی، یادت باشه:
هر عدد، یک داغه، یک گریه بیصدا، یک خونه خاموشه. هیچ عددی، جای خالی یه آدم رو پر نمیکنه.»
حالا تو بگو:
تو سازمانت، وقتی حرف از حادثه میشه، آدمها رو میبینی یا فقط ستونهای گزارش رو؟!
به نظر شما این قصه درباره چه بود؟ لایه زیرین را ببینید
لایه زیرین انسان پشت آمار The human behind the numbersگفتوگو
شما در سازمانتان با این موضوع چه تجربهای داشتهاید؟
نخستین دیدگاه را شما بنویسید