وسط جلسه نشسته بودیم داشتیم یک فرآیند برای انجام کارها مینوشتیم که ناگهان یکی از مدیران گفت:
ـ «آخه مگه میشه من این همه چیزو بدونم، ولی تیمم هیچی نفهمه؟ چند بار باید بگم؟! فقط خودم باید تصمیم بگیرم ظاهراً!»
توی اتاق، چندتا از مدیرای میانی هم بودن. نگاهاشون پر از خستگی بود. یه جور دلخور، ولی ساکت. هیچکس چیزی نگفت. منم نگفتم «مدیریت مشارکتی این نیست!» فقط گفتم:
ـ «میشه یه خاطره از آقاجونم بگم؟»
بازار، یک روز بارونیِ قدیمی…
بارون میبارید، بوی خاکِ خیسخورده توی هوا پیچیده بود. حجرهی آقاجون مثل کندوی زنبور، پر از سروصدا و رفتوآمد. آقاجون یه سفارش بزرگ گرفته بود، وقت کم بود و کار زیاد.
یکی از شاگردای جوون، با شوق پرید جلو: ـ «آقاجون! اگه فلان کارو اینجوری کنیم، زودتر تموم میشه!»
همه برگشتن سمت آقاجون. لحظهای مکث کرد، نگاهش کرد، بعد با صدایی آروم ولی قاطع گفت:
ـ «پسرم، تو هنوز قد یه آجر تجربه نداری… برو کاری که گفتم رو بکن.»
سکوت سنگینی افتاد. اون شاگرد لبهاشو فشار داد، چیزی نگفت، فقط برگشت سر کارش. اما اون برق توی چشمش خاموش شد…
چند روز گذشت، سفارش با تأخیر تحویل شد. مشتری ناراضی بود.
اون شب، آقاجون تا دیروقت تو حجره موند. ساکت بود، بیقرار.
نزدیکای شب، خودش رفت سمت شاگرد، نشست کنارش.
دست گذاشت روی شونهاش، یه لحظه مکث کرد، بعد گفت:
«پسرم، بعضی وقتا آدم اونقدر بلند فکر میکنه که صدای بقیه رو نمیشنوه…»
صداش لرزش خاصی داشت، انگار با خودش هم حرف میزد:
فهمیدن، همیشه با دونستن فرق داره…
اینجا، تا همه حس نکنن فکرشون مهمه، بزرگ نمیشه.
اون شب، آقاجون چیزی به ما یاد داد که تو هیچ کلاس مدیریتی نمیشه یاد گرفت…
«وقتی یه مدیر فکر میکنه همهچیز رو میدونه، تیمش آروم آروم یاد میگیرن که دیگه هیچی نگن و شرکت دیگه بزرگ نمیشه»
تو بگو:
تو سازمانت، چند تا ایدهی ناب، فقط چون از دهان «آدم معمولی» در اومده، هیچوقت شنیده نشده؟
به نظر شما این قصه درباره چه بود؟ لایه زیرین را ببینید
لایه زیرین شنیدن صدای تیم Listening to the team's voiceگفتوگو
شما در سازمانتان با این موضوع چه تجربهای داشتهاید؟
نخستین دیدگاه را شما بنویسید