قصه آرشیو آقاجون

چارتِ سازمانی یه دروغ بزرگ است؟

گفت‌وگو

اولین بار که برای مشاوره وارد شرکت شدم، مدیرعامل با غرور، برگه‌ی لمینت‌شده‌ای را گذاشت جلوم و گفت: «این ساختار سازمانی ماست؛ همه‌چیز مشخصه، دقیق و علمی. هر کسی می‌دونه کی بالاست، کی پایین خطه!» بعد مکثی کرد و با نگرانی ادامه داد: «ولی با این حال… یه مشکلی هست.»

لبخند زدم و گفتم: «بیا بریم بازار… حجره‌ی آقاجون.»

یک روزی آقاجون رفته بود یک سازمان دولتی دیده بود که اسامی رو توی یک برگه نوشتند و یک سری خط بهشون وصل شده. براش جذاب شده بود و از متصدی اون‌جا سؤال کرده بود این چیه. اونم مفصل برای آقاجون توضیح داده و کم نذاشته بود.

فرداش آقاجون اومد و روی کاغذ کاهی، جدولی کشید؛ بالا نوشته بود «من»، زیرش «کربلایی رحیم»، کنار او «مهدی شاگرد» و چند اسم دیگه.

خندیدم و گفتم: «چارت سازمانی حجره رو کشیدی؟» لبخندی زد و گفت: می‌خوام مشخص باشه توی این حجره چه کسی باید چه‌کاری کنه و حرف آخر رو کی می‌زنه؟

همون لحظه، یه پسربچه‌ی ده‌ساله

ـ شاگرد نونوایی بغلی

ـ دوید تو و گفت: «عمو رحیم، اون پارچه‌ای که گفته بودید، خریدم. پولش رو کی می‌دی؟»

کربلایی رحیم (که روی کاغذ، زیردست آقاجون بود) سرخ شد. آقاجون بدون حرف، کیسه‌ی پول رو برداشت و داد دست بچه. بعد آروم گفت:

«دیدی خطم به این بچه هم وصله؟ توی هیچ جدولی نیست، ولی اگه این راضی نره، کل حجره قفل می‌شه. نون نسیه‌ی کارگرای باراندازه که اعتبار حجره هست، نه اسم من بالای جدول.»

چند دقیقه بعد، زنی مسن وارد شد. مستقیم به سراغ «مهدی شاگرد» رفت، باهاش چونه زد و جنس خرید. حتی نپرسید صاحب حجره کیه.

آقاجون گفت:

«روی کاغذ، مهدی ته خطه. ولی تو واقعیت، اون کسیه که مشتری رو نگه می‌داره. چارت فقط خط‌هایی رو نشون می‌ده که دوست داریم دیده بشن؛ قدرت واقعی، از همون خط‌های نانوشته رد می‌شه.»

شب، وقتی حجره خلوت شد، آقاجون کاغذش رو کنار گذاشت و گفت:

«چارت بی‌جون، فقط قاب عکس خودشیفتگیه؛ نقشه‌ی گنج، تو دل رابطه‌هایی است که هنوز بلد نیستی کشف کنی.»

مدیرعامل سکوت کرده بود. زیر چارت رنگی و مرتبش رو نگاه کرد و آروم گفت:

«واقعاً تو شرکت ما، حرف آخر رو کی می‌زنه؟ اعتبار چک‌هام دست کیه؟ اون مشتری مهم رو کی نگه می‌داره؟ چه کسی بیشترین قدرت رو داره ولی اسمش توی چارت نیست؟»

لبخند زدم. یاد جمله‌ی آقاجون افتادم:

«چارت سازمانی مثل نقشه‌ی شهره؛ خیابون اصلی رو نشون می‌ده، ولی معامله‌ها توی کوچه‌پس‌کوچه‌ها بسته می‌شه. حواست باشه به اون کوچه‌ها.»

حالا تو بگو:

اگه فردا چارت رسمی سازمانت پاک بشه، می‌دونی تصمیم‌های واقعی از کدوم «کوچه» بیرون میان؟ و دست کدوم آدم که شرکت رو واقعاً سر پا نگه داشته؟

به نظر شما این قصه درباره چه بود؟ لایه زیرین را ببینید لایه زیرین ساختار غیررسمی قدرت The informal organization

گفت‌وگو

شما در سازمان‌تان با این موضوع چه تجربه‌ای داشته‌اید؟

نخستین دیدگاه را شما بنویسید

نام افراد و اطلاعات محرمانه سازمان را ننویسید. ایمیل شما منتشر نمی‌شود.

یادداشت‌های دیگر قصه‌های آقاجون

همه