یه روز یکی از میرزاهای حجرهی همسایه، بار و بندیلشو جمع کرد و رفت. میرزاها رو که میشناسی؟ همون حسابدارای قدیمی بازار، که از تمام دخل و خرج حجره خبر داشتن… نه فقط عدد، که آدمارو هم میشناختن.
وقتی خبر رسید که میرزا رفته، من تعجب کردم، اما آقاجون فقط سرشو پایین انداخت و گفت:
«حق داشت بره… صداش هیچوقت شنیده نشد.»
پرسیدم: «یعنی چی آقاجون؟ مگه میرزا آدم کمحرفی بود؟»
یه لبخند تلخ زد و گفت:
«میرزا صدا داشت… ولی کسی نبود گوش بده.»
بعد گفت: «اون کسی که حجره حاجی خریده بود، مالک چند تا شرکت بود، وقتی اومد، هی جلسه گذاشت، هی ساختار چید، هی گفت این کار اون باشه، اون کار این یکی… ولی یه چیزی یادش رفت…»
«چی؟»
آقاجون گفت:
«یادش رفت گوش کنه به صدای کسی که با پوست و استخون، این حجره رو میشناسه. یادش رفت که یه میرزا، فقط حسابدار نیست… راوی نبض حجره هست.»
اون مدیر، یه تصمیمهایی گرفت، با نیت خوب، ولی بیخبر از دل بازار…
و اون میرزا، که دلبستهی حجره بود، در سکوت، رفت. بیهیاهو، بیتشویق، بیتقدیر.
آقاجون اون شب خیلی توی فکر کرد. آخر سر گفت:
«پسرم… تو هر کسبوکاری، صداهای واقعی، همیشه از دهن اونایی درمیاد که دلش برای کار میسوزه، توی نبض و نفس سازمان جاری هستند. اونا ستونهای بینام هستند… اگه یه روز بیصدا شدند، بدون قصد رفتن دارند و وقتی برن، تازه میفهمی نه فقط یه آدم، بلکه یه تاریخ، یه حافظهی زنده، یه تکیهگاه رو از دست دادی.»
حالا سؤال آقاجون برای تو:
چندتا میرزا تو سازمانت داری که اگه یه روز بیصدا برن، تازه میفهمی چه گنجی رو از دست دادی؟
به نظر شما این قصه درباره چه بود؟ لایه زیرین را ببینید
لایه زیرین صدای کارکنان کلیدی Voice of key employeesگفتوگو
شما در سازمانتان با این موضوع چه تجربهای داشتهاید؟
نخستین دیدگاه را شما بنویسید