قصه آرشیو آقاجون

هیچ طوفانی سازمان رو غرق نمی‌کنه، اگه ناخدا خیال نکنه همه‌چی رو بلده!

گفت‌وگو

یه روز وسط تابستون، توی حجره آقاجون نشسته بودیم که خبر رسید یه مغازه‌دار قدیمی توی بازار ورشکست شده.

همه با تعجب می‌گفتن: «بابا این که سرمایه‌ش خوب بود، مشتریاش وفادار بودن، صف می‌کشیدن، چی شد یهو؟»

آقاجون فقط گفت: ـ وقتی یه مدیر فکر کنه عقل کل شده، سازمانش تو سراشیبی سقوطه… فقط خودش نمی‌فهمه.

بعد دستش رو گذاشت زیر پیشونیش و گفت:

آدم‌هایی که نه سؤال می‌پرسن، نه مشورت می‌کنن، نه آموزش می‌بینن. فکر می‌کنن چون یه روزی موفق بودن، پس همیشه حق با اوناس. امان از این که اگر مادر تا آخر عمر به بچه شیر بده بچه خودش رو می‌کشه. هر روشی که یک روز جواب داده دلیل نمی‌شه همیشه درست باشه و نیازی به کسی نداشته باشی.

ـ پسرم، ایراد بعضیا این نیست که بلد نیستن؛ ایرادشون اینه که نمی‌خوان بلد بشن! از یه جایی به بعد، نه سؤال می‌پرسن، نه حرف کسی رو گوش می‌دن… فقط دنبال تأییدن، نه حقیقت!

یادمه یه بار یکی اومد برای مشاوره، از همون اول گفت: «تا دهن باز کردی، گفت «می‌دونم»! تا پیشنهاد داد، گفت «خودم امتحان کردم!» آخرش چی شد؟ هم کسب‌وکار زمین خورد، هم آبروش!»

آقاجون آروم گفت:

ـ پسرم، مدیری که فقط تأیید می‌خواد، یعنی حقیقت رو اخراج کرده!

حالا شما بگو:

تو سازمان شما، حقیقت حرف می‌زنه یا فقط آدمای مورد تأیید؟

به نظر شما این قصه درباره چه بود؟ لایه زیرین را ببینید لایه زیرین غرور مدیریتی Managerial hubris

گفت‌وگو

شما در سازمان‌تان با این موضوع چه تجربه‌ای داشته‌اید؟

نخستین دیدگاه را شما بنویسید

نام افراد و اطلاعات محرمانه سازمان را ننویسید. ایمیل شما منتشر نمی‌شود.

یادداشت‌های دیگر قصه‌های آقاجون

همه