قصه آرشیو آقاجون

مدیریت یعنی بفهمی چرا دیر میاد

گفت‌وگو

آقاجون می‌گفت: «مدیر اونی نیست که جلسه رو با «دستور جلسه» شروع کنه… مدیر اونه که جلسه رو با یه سؤال درست، تموم کنه!»

یادمه یه روز عصر، خسته و کوفته از محل کار برگشتم. اخمام تو هم، دلخور از تیم، ناامید از پیشرفت پروژه.

آقاجون که دید حالم خوش نیست، چای ریخت، یه برش لیمو انداخت توش (آره، لیمو! چون می‌گفت: تلخی روز رو می‌شوره می‌بره)، بعد گفت: ـ تعریف کن ببینم، چی شده؟

شروع کردم به غر زدن. از بی‌مسئولیتی بعضیا، از کم‌کاری، از اینکه خودم دارم دق می‌کنم پای کار، ولی تیم نه انگیزه داره، نه حرکت.

لبخند زد. گفت: ـ ببین پسرم، توی تیم، اگه فقط تو بدویی، اسمش مدیریت نیست، اسمش دوندگیه. مدیر خوب، کسیه که کاری کنه همه بخوان بدَوَن، نه اینکه فقط خودش عرق بریزه.

بعدش، یه قصه گفت از یه زمانی که رئیس یه کارخونه تولیدی بود. از کارگری که دیر می‌اومد، از مدیری که به‌جای اخراج، بردش ناهار، حرف زد، گوش کرد، فهمید طرف مادرش مریضه و بچه‌اش نون شب نداره.

گفت: ـ مدیریت این نیست که بندازیش بیرون. مدیریت یعنی بفهمی چرا دیر میاد. و وقتی فهمیدی، اون‌وقت شاید کاری کنی که دیگه زودتر از همه بیاد.

اون شب، فهمیدم که قراره این قصه‌ها رو بنویسم. نه فقط برای دل خودم، برای همه اون‌هایی که دنبال یه مدل واقعی و انسانی از مدیریت هستن. یه مدل خاکی، کاربردی، و گاهی بامزه؛ اما همیشه عمیق.

داستان‌های مدیریتی آقاجون داره شکل می‌گیره… برای اون‌هایی که دنبال یادگیری هستن، ولی نه از کتاب، از دلِ زندگی.

و آقاجون همیشه یه سؤال داشت که باهاش هر قصه‌ای رو می‌بست، و منم با همون تموم می‌کنم:

اگه امروز تیمت از فردا دیگه نیاد، دلت براشون تنگ می‌شه، یا خیالت راحت؟

به نظر شما این قصه درباره چه بود؟ لایه زیرین را ببینید لایه زیرین مدیریت انسانی و همدلانه Empathetic, human-centred leadership

گفت‌وگو

شما در سازمان‌تان با این موضوع چه تجربه‌ای داشته‌اید؟

نخستین دیدگاه را شما بنویسید

نام افراد و اطلاعات محرمانه سازمان را ننویسید. ایمیل شما منتشر نمی‌شود.

یادداشت‌های دیگر قصه‌های آقاجون

همه