قصه آرشیو آقاجون

جلسه اگه بی‌هدف شروع بشه، بی‌حاصل تموم می‌شه

گفت‌وگو

قرار بود جلسه‌ی برنامه‌ریزی ساعت ۱۰ شروع بشه. ساعت ۱۰:۲۰ تازه نصف بچه‌ها اومده بودن. یکی قهوه‌شو آورده بود، یکی تازه دنبال وای‌فای می‌گشت.

جلسه شروع شد… اما چطوری؟ دستور جلسه؟ معلوم نبود. هر کی یه چیزی می‌گفت، یه چیزی یادش میومد، وسط حرفا یکی گوشیشو در می‌آورد، یکی یواشکی چرت می‌زد.

ساعت شد ۱۲:۳۰، هنوز رو تیتر سومیم!

آخرش همه ساکت موندن و یکی از گوشه اتاق پرسید: ـ خب… حالا دقیقاً باید چیکار کنیم؟

سکوت. نگاه‌های خسته. لبخندهای زورکی. و یه عالمه وقتِ دود شده تو هوا…

همون روز عصر، کلافه رفتم پیش آقاجون.

آقاجون داشت زیر کرسی چای می‌خورد. تا نشستم، فهمید حالم خوش نیست.

پرسید:

ـ چی شده، باز جلسه داشتی؟! لبخند زدم و گفتم:

ـ آره… ولی فکر کنم فقط عضلات فکمون تمرین کرد، کار دیگه‌ای نکردیم!

آقاجون یه کم چایشو فوت کرد و گفت:

«پسرم، جلسه اگه بی‌هدف شروع بشه، بی‌حاصل تموم می‌شه. جلسه باید مثل یه تیر باشه؛ نشونه داشته باشه و راه بیفته. وگرنه، می‌شه بازی با باد…»

یه لحظه مکث کرد و زیر لب اضافه کرد:

«هیچ بازاری، با گپ‌وگفت آباد نشد؛ حجره‌ای آباد می‌شه که آخر هر حرف، یه حساب، یه تصمیم، یه حرکت داشته باشه.»

حالا شما بگو:

«اگه فردا همه‌ی جلسات شرکت شما حذف بشه… واقعاً اتفاق خاصی می‌فته؟ یا تازه شرکت نفس راحت می‌کشه؟!»

به نظر شما این قصه درباره چه بود؟ لایه زیرین را ببینید لایه زیرین جلسات هدفمند Purposeful, decision-driven meetings

گفت‌وگو

شما در سازمان‌تان با این موضوع چه تجربه‌ای داشته‌اید؟

نخستین دیدگاه را شما بنویسید

نام افراد و اطلاعات محرمانه سازمان را ننویسید. ایمیل شما منتشر نمی‌شود.

یادداشت‌های دیگر قصه‌های آقاجون

همه