یه روز وسط هفته، توی یه جلسهی مشاورهی سازمانی بودم. مدیری که یکی دو ماهی میشد جذبش کرده بودیم، روبهروم نشسته بود؛ باانگیزه، پرانرژی، اما یه کم بیحوصله. با لحنی تند گفت:
ـ «من نمیفهمم چرا تغییرات اینقدر کند پیش میره! این تیم هیچ چیزو سریع یاد نمیگیره. مدل ارتباطی جدید تعریف کردم، ابزار دادم، آموزش گذاشتم… ولی هنوز نمیتونن اجرا کنن!»
ـ «بابا اینا چرا نمیگیرن؟ من هرچی میشد دادم، چرا هنوز مثل قبلن؟ چرا مثل من نمیدَوَن!؟»
یه جوری گفت که انگار یه تیم سالم باید تو دو ماه بشه قهرمان ملی!
لبخند زدم و گفتم: «اجازه بده یه چیزی برات تعریف کنم…»
یه روز آقاجون گفت: ـ پسرم، بیا یه نگاهی به حسابوکتاب حجره بنداز. منم اول صبح رفتم پیشش. تا رسیدم، دیدم یه قابلمه بزرگ رو گذاشته روی اجاق.
گفتم:
ـ آقاجون؟ آبگوشت بار گذاشتین؟ لبخند زد و گفت:
ـ آره پسرم. آبگوشت باید حسابی جا بیفته!
از همون ساعت ۸ صبح تا نزدیکیهای ظهر، چند بار رفت سر دیگ. آبش قلقل میزد، ولی هنوز اون بوی جاافتادگی نمیداد.
ساعت نزدیک ۱ بود که گفتم: ـ آقاجون، شعله رو زیاد کنیم زودتر آماده شه؟
قاشقو کنار گذاشت، نشست و با همون لبخند همیشگی گفت:
ـ ببین پسرم، شما از نسل ماکروویو هستید… همهچیز رو فوری میخواین. ما اما از نسل آبگوشتیم. میدونیم بعضی چیزها، اگه زود آماده بشن، به دل نمیشینن. آدمها هم مثل گوشت توی دیگ زندگی هستن… باید با حرارت ملایم بپزن تا طعم بگیرن!
مکثی کرد. نگاهش به دیگ بود اما حرفش رو ادامه داد:
ـ تو سازمان هم همینطوره. نمیشه با فشار، تغییر ساخت. نمیشه با زور، یادگیری درست کرد. هر تغییری که با شتاب بیاد، با شتاب هم میره…
بعد قاشق رو توی آبگوشت چرخوند و گفت:
ـ پسرم، تیم رو مثل آبگوشت بپز… حوصله کن، گوش بده، بذار اشتباه کنن، از اشتباهشون یاد بگیرن. تغییر، صبر میخواد… نه دکمه!
وقتی صحبتش تموم شد، اون مدیر جوون چیزی نگفت… فقط آروم دفترچهاش رو درآورد، یادداشت کرد و گفت: ـ بذار برم دوباره برنامه تغییرو از نو بچینم…
و حالا از تو میپرسم:
توی سازمانت دنبال پختنی هستی یا گرم کردنی؟ تیمت رو میخوای جا بندازی یا فقط زود برسونی؟
به نظر شما این قصه درباره چه بود؟ لایه زیرین را ببینید
لایه زیرین صبر در تغییر Patience in changeگفتوگو
شما در سازمانتان با این موضوع چه تجربهای داشتهاید؟
نخستین دیدگاه را شما بنویسید