شرکت داشت بزرگتر میشد. کارمندا زیاد شده بودن، بعضیا دیر میاومدن، بعضیا زود میرفتن، بعضیا هم بودن… ولی در واقع نبودن!
مدیر (که خودم باشم!) تصمیم گرفت سیستم حضور و غیاب بیاره. نه برای کنترل! برای اینکه بتونه برنامه آدمها رو بدونه، تصمیم دقیقتری بگیره.
ولی با ورود دستگاه، یه چیز دیگه هم وارد شد: حس بیاعتمادی.
کارمندا تو دلشون میگفتن:
یعنی تا دیروز قابل اعتماد بودیم، امروز نه؟ یعنی برای ۷ دقیقه دیر اومدن، باید توضیح بدیم؟
اون شب، رفتم خونهی آقاجون. وقتی همهچی رو گفتم، سرشو خاروند و گفت:
«پسرم، نظم یعنی بدونی کی هست، ولی مدیریت یعنی بفهمی چی شده که نیست!»
گفت:
ـ تو حجرهی من، ساعتی نبود.
ـ ولی وقتی یکی دو روز پشت سر هم دیر میاومد، نمیگفتم «چرا دیر کردی؟»
ـ میپرسیدم: «اتفاقی افتاده؟ کمکی ازم ساختهست؟»
پس فرداش این کارا رو کردم:
سیستم موند، چون لازمه. ولی یه جلسه گذاشتم و به تیم گفتم:
«من به این دستگاه اعتماد ندارم؛ به شما دارم. این ساعت فقط کمک میکنه بدونیم کی هست. ولی چیزی که شرکتو میچرخونه، تعهد آدمهاست، نه ساعت ورودشون.»
و یه چیز کوچیک ولی مهم:
گفتم اگه روزی مشکلی، تأخیری، یا نیاز به مرخصی پیش اومد، قبل از هر چیزی، بیاین خودتون بگین. من اینو ضعف نمیدونم، بلوغ میدونم.
همهچی معجزه نشد، ولی یه چیز عوض شد: آدمها حرف زدن رو شروع کردن. و این یعنی یه تیم زنده.
آقاجون اون شب آخرش یک جمله گفت که هنوز دارم بهش فکر میکنم:
«اونی که با دغدغه ساعت ورود میاد، تا ساعت رفتن کار میکنه؛ ولی اونی که با دلش میاد، تا نتیجهی کار میمونه!»
حالا تو بگو:
تو تیم تو، آدمها به خاطر سیستم تردد میان سر کار یا با دلشون؟
به نظر شما این قصه درباره چه بود؟ لایه زیرین را ببینید
لایه زیرین اعتماد بهجای کنترل Trust over controlگفتوگو
شما در سازمانتان با این موضوع چه تجربهای داشتهاید؟
نخستین دیدگاه را شما بنویسید