قصه آرشیو آقاجون

تعارف قشنگه، اما نه در مدیریت!

گفت‌وگو

آن روز جلسه‌ای رسمی در شرکت برپا بود. من به‌عنوان مشاور در اولین جلسه مدیران عملیاتی شرکت، ساکت گوشه‌ی سالن نشسته بودم.

مدیرعامل، روی صندلی مدیریتی بالاترین جایگاه میز در اتاقی بزرگ، با نگاهی نافذ رو به جمع گفت:

«دوستان! این ایده‌ای که من به آن رسیده‌ام، برای محصول قطعی و بی‌نقصه. آینده‌ی شرکت در همین مسیره. نظرتون چیه؟»

مدیر بازاریابی با لبخند زورکی گفت: «بی‌نظیره مهندس، دقیقاً همینه!»

مدیر مالی سری تکان داد: «بله، بهترین راه همینه.»

اتاق پر بود از بله قربان، اما هیچ‌کس از نگرانی‌های واقعی چیزی نمی‌گفت.

در گوشه‌ی سالن، مدیر جوانی که تازه استخدام شده بود دست‌هایش را مشت کرده بود. نگاهش به برگه‌های روی میز بود. می‌دانست طرح پر از ایراد است. نفس عمیقی کشید و لرزان گفت:

«با اجازه… من فکر می‌کنم این مسیر، خطر جدی داره. اگر ادامه بدیم—»

همه نگاهش کردند. مدیرعامل اخم‌هایش را در هم کشید. یکی از مدیران با خنده‌ای سنگین گفت:

«شما تجربه‌تون کمه، نگران نباشید. آقای مهندس بهتر می‌دونن.»

صدای جوان برید، رنگ از صورتش پرید. نشست. اتاق دوباره به سکوتی سنگین و لبخندهای تعارفی فرو رفت.

و تصمیم نهایی، بی‌هیچ نقدی، ثبت شد.

آن لحظه صدای آقاجون در ذهنم جان گرفت؛ حجره‌دار کهنه‌کار بازار. با همان لحن محکم و ساده‌اش:

«پسرم! توی بازار کسی با تعارف جنس نفروخته.»

«شاگردی که از ترس استاد، راستشو نگه، فرداش دخل خالی می‌شه.»

«تعارف دل‌ها رو لحظه‌ای خوش می‌کنه، اما آخرش کمر حجره رو می‌شکنه.»

«مدیریت با تعارف مثل تجارت با چک بی‌محل می‌مونه؛ اولش همه لبخند می‌زنن، آخرش همه دعوا می‌کنن.»

آقاجون همیشه می‌گفت:

«مدیر باید حقیقت رو بشنوه؛ حتی اگر تلخ باشه. تلخی حقیقت مثل داروی بدمزه‌ست؛ می‌سوزونه، اما شفا می‌ده. اما تعارف مثل شربت مسکن شیرین تقلبیه؛ خوشمزه‌ست، اما جان آدمو می‌گیره.»

وقتی جلسه تمام شد، سکوت کردم و رفتم ولی در یادداشتی روز بعد برای مدیرعامل نوشتم:

«مشکل این سازمان ضعف در تخصص نبود، ضعف در شجاعت بود. مدیری که در میان تعارف‌ها تصمیم می‌گیرد، دیر یا زود با حقیقتی تلخ رو به‌رو می‌شود. سازمانی که حقیقت در آن گفته نشود، محکوم به سکوتی است که مرگ آرام را به‌دنبال دارد.

سازمانی که در آن حقیقت قربانی تعارف شود، دیر یا زود قربانی شکست خواهد شد. مدیریت بدون شنیدن صدای واقعی آدم‌ها، چیزی جز اقتدار پوشالی نیست. من مشاورم، کارم این است که آینه‌ی حقیقت را رو به‌روی شما بگذارم؛ حتی اگر همه‌ی سالن پر از لبخندهای تعارفی باشد.

اگر اصل صداقت برایتان شیرین نباشد، مشاوره به کارتان نخواهد آمد.»

آیا شما هم شاهد تعارفات پوشالی در جلسات بوده‌اید؟

به نظر شما این قصه درباره چه بود؟ لایه زیرین را ببینید لایه زیرین شجاعت گفتن حقیقت Candor over flattery

گفت‌وگو

شما در سازمان‌تان با این موضوع چه تجربه‌ای داشته‌اید؟

نخستین دیدگاه را شما بنویسید

نام افراد و اطلاعات محرمانه سازمان را ننویسید. ایمیل شما منتشر نمی‌شود.

یادداشت‌های دیگر قصه‌های آقاجون

همه